‏نمایش پست‌ها با برچسب بهائیت پیوند با بیگانه خصومت با ملت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بهائیت پیوند با بیگانه خصومت با ملت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ خرداد ۱۹, یکشنبه

بهائیت پیوند با بیگانه خصومت با ملت(7)

بهائیت و رژیم پهلوی‌



بهائیت در کودتای <انگلیسی> حوت 1299 که به تاسیس رژیم <فاسد و وابسته> پهلوی انجامید دست داشت: اسناد و مدارک تاریخی حاکی است که محفل بهائیت ایران توسط عامل نشاندار خویش حبیب‌الله عین‌الملک (کاتب آثار و مباشر عباس افندی در جوانی،49 و پدر عباس هویدا، نخست وزیر مشهور محمدرضا پهلوی) رضاخان را کشف و به سر جاسوس استعمار بریتانیا در ایران (سر اردشیر ریپورتر یا اردشیر جی) برای اجرای کودتای 1299 معرفی کرد. عین‌الملک که هنگام نخست وزیری سید ضیاءالدین طباطبایی (رهبر سیاسی کودتای 1299) ژنرال قنسول ایران در شامات بود، در همان زمان کابینه سید ضیاء طی مصاحبه‌ای با روزنامه لسان‌العرب (شامات، 16 رجب 1339.ق برابر 6 فروردین 1300.ش)، ضیاء را یکی از <رجال بزرگ و کاری> ایران معرفی نمودکه <برای احیای روح تاریخی ایران و ترقی دادن ایرانیان... نهایت کفایت را دارا می‌‌باشد> و ضمن ستودن کودتای 1299، به سابقه معاشرت دوازده‌ساله‌اش با رهبر سیاسی کودتا اشاره کرد.



پیوند بهائیت با رژیم پهلوی در سالهای پس از کودتای 28 مرداد به اوج خود رسید و در دو دهه آخر سلطنت محمدرضا، بهائیان به بالاترین مقامات سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و نظامی ایران دست یافتند. سپهبد عبدالکریم ایادی، بهائی مشهور، در مقام پزشک مخصوص شاه و رئیس بهداری ارتش نفوذی تام در دربار پهلوی یافت. تصدی پست مهم نخست وزیری نیز به مدت سیزده سال در اختیار عباس هویدا (فرزند همان عین‌الملک) قرار گرفت. افزون براین، بهائیان سرشناسی چون منصور روحانی به تصدی وزارت آب و برق و نیز کشاورزی، غلامعباس آرام به تصدی وزارت خارجه، سپهبد اسدالله صنیعی (آجودان مخصوص محمدرضا در زمان ولیعهدی) به وزارت جنگ و نیز وزارت تولیدات کشاورزی و مواد مصرفی، غلامرضا کیان‌پور به وزارت دادگستری، منوچهر تسلیمی به وزارت بازرگانی، دکتر منوچهر شاهقلی (پسر سرهنگ شاهقلی موذن بهائی‌ها) به وزارت بهداری و علوم، دکتر شاپور راسخ به ریاست سازمان برنامه و بودجه، پرویز ثابتی به معاونت سازمان امنیت، ارتشبد جعفر شفقت به ریاست ستاد ارتش، و سپهبد علی محمد خادمی به ریاست هیأت مدیره و مدیرعاملی هواپیمایی ملی ایران <هما> منصوب شدند.‌



حضور سران این فرقه ضاله در مصادر مهم سیاسی، نظامی و اقتصادی، ضمناً بستر بسیار مساعدی برای گسترش فعالیت تبلیغی آنان در مهد تشیع بضد تشیع ایجاد کرد که تا می‌‌توانستند از آن سود جستند. گزارش ساواک درباره ارتشبد شفقت، رئیس <بهائی> ستاد ارتش در واپسین سالهای سلطنت محمدرضا، یکی از صدها گواه برپیوند و همسویی بهائیت با رژیم پهلوی برضد اسلام و روحانیت شیعه است.‌



در این گزارش که در تاریخ 6 شهریور 1342، یعنی کمتر از سه ماه پس از سرکوب قیام اسلامی، ضد استبدادی و ضد استعماری ملت ایران به رهبری امام خمینی(ره) تهیه شده، با اشاره به شفقت (که در آن وقت مقام سرتیپی داشت) چنین آمده است: <با تحقیقات وسیع و موثقی که به عمل آمده و تحقیقات مذکوره مورد نهایت وثوق و اطمینان می‌‌باشند، انتساب و وابستگی نامبرده به فرقه بهائی تایید گردیده و ضمناً مشارالیه از جمله افراد معدود و متنفذی است که بهائیان ایران مانند دکتر [عبدالکریم] ایادی، پزشک مخصوص اعلیحضرت همایونی، به وجودش افتخار و مباهات می‌‌کنند و به نفوذ و قدرتش اتکا دارند و عملا هم دیده می‌‌شود که از همان بدو انتساب وی به ریاست ستاد ارتش، افسران وابسته به اقلیت مذهبی بهائی در تظاهر به دیانت خویش بی‌پروایی بیشتری نشان می‌‌دهند و اغلب از فرماندهان و افسران ارتش هم که روی اصل شیوع و تواتر به وابستگی رئیس ستاد ارتش به فرقه بهائی اطلاع حاصل کرده‌اند علی‌رغم گذشته‌ها، ضمن نفرت و انزجار قلبی خویش از این چنین انتصاب جابجایی، اجباراً از انتقاد و تنقید نسبت به این افسران خودداری می‌‌نمایند و حتی موجب گردیده است که جلسات بحث و مناظره مذهبی که افسران در آنها شرکت می‌‌نمایند گرمی و حرارت بیشتری پیدا نمایند.‌ و ضمناً در میان افسران ارتش و همچنین محافل خارج از ارتش در موارد بحث و انتقاد از این انتصاب و تنقید از مسلط نمودن یک شخصیت ضد مذهبی از نظر مسلمانان بر یکی از پستهای حساس مملکت چنین استدلال می‌‌گردد که اعلیحضرت به دو نظر: اولا نشان دادن عکس‌العمل حاد و ضمناً بی‌سر و صدایی در برابر نفوذ و اقتدار روحانیون و تخویف و موهن نمودن جامعه روحانیت تشیع و دوماً [کذا] به این جهت تأمین آسودگی خاطر خویش از مداخله متصدی حساس‌ترین مشاغل و مقامات نظامی در امر سیاست، که در مذهب بهائیت نهی و منع گردیده است، این شخصیت معروف و انگشت‌نمای بهائی را بدین سمت منصوب فرمودند...>



گزارش فوق، یادآور نامه رسمی محفل بهائیان ایران در حدود دو ماه قبل از این تاریخ یعنی در 20 خرداد 1342، پنج روز پس از سرکوب خونین قیام پانزدهم خرداد توسط رژیم پهلوی) به تیمسار سرتیپ پرویز خسروانی (رئیس ژاندارمری ناحیه مرکز در روزهای کشتار پانزدهم خرداد) است که در آن از جنبش اسلامی ملت مسلمان ایران به رهبری حضرت امام خمینی و مراجع بزرگوار تقلید، به عنوان <تجاوز اراذل و اوباش و رجاله> و <سوء عمل جهلای معروف به علم>! یاد کرده و به جناب تیمسار نوید داده است که <تاریخ امر بهائی آن جناب را در ردیف همان چهره‌های درخشان و نگهبان مدنیت عالم انسانی ثبت و ضبط خواهد نمود>!



اهانت پیشوایان بهائیت به شیعیان

ممکن است گفته شود همسویی و همکاری امثال ‌ارتشبد شفقت بهائی با رژیم پهلوی بر ضد اسلام و روحانیت، اقدامی شخصی و خودسرانه! بوده و ربطی به بهائیت و پیشوایان آن نداشته است. در این صورت باید گفت این تصور، توهمی بیش نیست و باید دانست که به اصطلاح، <آب از سرچشمه گل‌آلود است>!‌نمونه‌ها و شواهد این امر بسیار است و در این باره در ذیل فقط به چند نمونه اشاره شده است:



1- حسینعلی بهاء (مؤسس بهائیت) در الواح و آثار خویش صراحتاً و به کرات به شیعیان توهین و حمله کرده و برای نمونه در کتاب اشراقات، از آنان با تعابیری چون <شیعه شنیعه> و <پستترین حزب و امت> یاد کرده و علمای تشیع را (به دلیل نپذیرفتن ادعای باب و بهاء) با تعبیر <فراعنه و جبابره> و پراکندگان <اوهام> در بین مردم مورد طعن و لعن قرار داده است.‌



از زبان او در کتاب <مائده آسمانی> آمده است: <بگو ای مردم، اگر به نور ایمان فائز نمی‌شوید، از ظلمت حزب شیعه خود را خارج نمایید لعمرالله اعمال [آنها] غیراعمال رسول و همچنین اقوال...>. و نیز: به خدا قسم <حزب شیعه از مشرکین از قلم اعلی در صحیفه حمرا مذکور> است!



در مورد توهین به علمای اسلام و شیعه نیز سخن بهاء در کتاب <ایقان> درخور ذکر است که با اشاره به محالفت ملت ایران با باب (به رغم وجود به اصطلاح حجج و دلایل باهرات! بر حقانیت وی) گفته است: <حال ملاحظه نمایید که چقدر ناس نسناس‌اند و به غایت حق ناسپاس، که چشم از جمیع اینها [یعنی دلایل حقانیت باب] پوشیده‌اند و به عقب مرداری چند که از بطنشان انفال مال مسلمانان می‌آید [مقصودش ظاهراً علمای اسلام است] می‌دوند و با وجود این چه نسبت‌های غیرلائقه که به مطالع قدسیه [یعنی باب و بهاء] می‌دهند...>. <بگو ای گروه علما، آیا صدای قلم اعلای مرا نمی‌شنوید و این خورشید تابان از افق ابهی را نمی‌بینید؟ تا چه وقت بر بتهای هواهای خود معتکف می‌باشید؟ اوهام را رها کنید و رو به خدای مولای قدیم خود [مقصود خود اوست!] بیاورید.>



‌2- عباس افندی، فرزند بهاء، راجع به علمای ایران --- که پیداست به علت تباهی نقشه‌ها و دسائس خویش، سخت از دستشان کلافه بوده است ---- نوشته است: <این قوم، خویشتن را علمای دین مبین و حامی شرع متین و جانشین سیدالمرسلین می‌شمرند و چون ثُعبان [افعی] بدکیش، بیگانه و خویش را نیش می‌زنند و چون مار و عقارب، اباعد و اقارب [دوران و نزدیکان] را می‌گزند... چون گرگان خونخوار اغنام الهی را بدرند و دعوای شبانی کنند و چون دزدان راه، قطع طریق و سد سبیل نمایند و قافله سالاری خواهند... چون... به فضائل [آنان]نگری، هریک اجهل از انعام و بهیم [جاهل‌تر از چهارپایان‌اند]... در مدارس چون بهائم [حیوانات] اسیر خوردن و خوراک‌اند و چون سباع ضاریه [درندگان خون‌آشام] بی‌مبالات و بی‌باک>!62 وی در جای دیگر به بهائیان بشارت داده است که <من‌بعد، دستگاه اجتهاد و حکمرانی علما و مرافعه در نزد مجتهدین و تمسک عوام به ایشان و صف جماعت و ریاست روِسای دین، پیچیده خواهد شد.> نیز به فضل‌الله صبحی گفته است: علمای معاصر ایران <عالم نیستند، زندیق‌اند...>!



‌3- شوقی افندی (جانشین عباس افندی) در سال 1320 شمسی (1941ق) لوحی با عنوان <قد ظهر یوم‌المیعاد> نوشته است. در این کتاب، وی از وقوع انقلابی در جهان یاد کرده که معتقد است در پرتو مسلک بهائی به وقوع پیوسته و به سبب آن انقلاب، شوکت و عظمت اسلام و علمای شیعه منهدم شده است. وی در این لوح که عنوان زشت <عواقب نکبت‌بار شیعه اسلام> را بر پیشانی دارد، در هتاکی و بی‌حرمتی به روحانی و مجتهد، فقه و اصول، مسجد و جماعت، تکیه و روضه و روضه‌خوان، و وعظ و واعظ شیعه سنگ تمام گذارده است که با پوزش از ملت شریف و مسلمان ایران، به ذکر گوشه‌هایی از آن می‌پردازیم:‌‌<انقلابی که... از تسلط علمای مذهبی که قرنها جوهر اسلام در آن کشور (یعنی ایران) به شمار می‌رفتند جلوگیری کرده و طبقه‌ای را (علما) که دستگاه دولت و حیات ملت به طرح لایتجزی با آن آمیخته شده بود، باطناً واژگون ساخت. این انقلاب... در حقیقت اساس دولتی را که بر پایه شعائر دیانتی تشکیل یافته بود متلاشی ساخت؛ همان دولتی که تا آخرین نفس منتظر و مترصد ظهور امام غایب بود؛ آن امامی که... بایستی بر تمام کره ارض حکومت نماید.> وی در ادامه نوشته است: <حصین اسلام، که ظاهراً تسخیرناپذیر به نظر می‌آمد، اکنون از اساس تکان خورده... درهم می‌ریزد.> همچنین افزود: <معممین مذهب اسلام، که به فرموده حضرت بهاءالله سرهای خود را با سبز و سفید مزین نموده و مرتکب شده‌اند آنچه روح امین را به نوحه درآورده، با کمال بی‌رحمی نابود شدند... عمامه‌های گنبدآسا و وزین علمای ایران که حضرت عبدالبهاء از روی کنایه گنبدهای نیلگون و سفید فرموده‌اند، در حقیقت سرنگون گردید. آن پرمدعاهای متعصب و خائن و دنی که سرهاشان حامل آن عمامه‌ها بود، به فرموده‌ حضرت بهاءالله زمام ملت در قبضه اقتدار آنها بود و در <قول، فخر عالم‌اند در عمل، ننگ‌امم>... عربده‌های متعصبانه... و فتاوای آنها، که با آن وقاحت صادر می‌شد و در بعضی موارد شامل اعتراض به سلاطین بود، حال نسیاًمنسیا گردیده... این جماعت ناپاک البته ذلتی را که به آن دچار شده مستحق بوده‌اند.>

جالب است بدانیم آنچه را شوقی افندی، در فوق بدان مباهات کرده است، اعمالی بود که رضاخان (برکشیده آیرونساید) به دستور لندن، با زور و تزویر و خون و آتش در این مرز و بوم انجام داده بود!

بهائیت پیوند با بیگانه خصومت با ملت(6)

بهائیت و صهیونیسم ‌

در اواخر جنگ جهانی اول بالفور، وزیر خارجه مشهور بریتانیا صراحتاً طی نامه‌ای به روچیلد (سرمایه‌دار بزرگ صهیونیست) نظر مساعد لندن را نسبت به تشکیل <کانون ملی یهود> در فلسطین (و در واقع، گام مقدماتی برای تشکیل دولت اسرائیل) ابراز داشته بود. پیرو این امر بود که لابی متنفذ صهیونیستها در اروپا و آمریکا، دولت آمریکا را به حمایت از انگلیس وارد جنگ سازند که این کار انجام شد و در پی آن نظامیان صهیونیست (لژیون یهود) ژنرال النبی را در اشغال قدس یاری دادند. با این حساب، طبعاً مراحم عالیه عبدالبهاء عباس افندی نسبت به اشغالگران قدس، شامل یهودیان صهیونیست نیز می‌گردید.‌

شوقی افندی (جانشین عبدالبهاء، و سومین پیشوای بهائیت) تصریح کرده است که پس از شکست قوای عثمانی و سلطه ارتش بریتانیا بر <ارض مقدسه> (فلسطین) <سالار انگلیز>، یعنی همان ژنرال النبی، بر حسب تعلیمات و سفارشات اکیده‌ وزیرخارجه انگلیس، به دیدار عباس افندی رفت و همراه وی به زیارت مرقد حسینعلی بهاء فائز و نائل شد. مخاطرات عظیمه که در مدت شصت و پنج سال در اثر تعدیات حکام عثمانی، بهاء و فرزند وی را احاطه نموده بود، به کلی زائل شد و امکان دیدار بهائیان با پیشوای خویش فراهم گشته و دائره مخابرات و مراسلات وسعت یافت [و] الواح عدیده و رسائل متعدده از قلم بهاء، نازل و به سرعت تمام و به کمال آزادی در اطراف جهان منتشر گشت و جالب این است که شوقی در خلال همین گزارش، با لحنی جانب‌دارانه و به عنوان صدق پیشگوییهای حسینعلی بهاء در کتاب اقدس، افزوده است: <و وسایل هجرت و توطن ابناء خلیل و وراث کلیم>، یعنی یهودیان صهیونیست و مهاجر، <در اراضی مقدسه فراهم گشت>!



عبدالبهاء اساساً از مدت‌ها پیش از ورود لژیون یهود به فلسطین، یعنی در 1907.م، حاکمیت آن جماعت بر فلسطین را نوید داده بود: <اینجا فلسطین است، اراضی مقدسه است. عن‌قریب قوم یهود به این اراضی بازگشت خواهند نمود. سلطنت داودی و حشمت سلیمانی خواهند یافت. این از مواعید صریحه الهیه است(!) و شک و تردیدی ندارد اسارت و دربه‌دری و پراکندگی یهود مبدّل به عزت ظاهری آنها می‌شود .>



وی پس از اشغال فلسطین توسط قوای مشترک انگلیس و یهود دست به آسمان برداشته و برای عزت اسرائیل و شوکت یهودیان (که موفق شده بودند گامهای نخستین برای آوارگی و دربه‌دری ملت فلسطین را بردارند) دعا کرد: <اسرائیل عن‌قریب جلیل گردد و این پریشانی به جمع مبدل شود. شمس حقیقت طلوع نمود و پرتو هدایت بر اسرائیل زد تا از راههای دور با نهایت سرور به ارض مقدس ورود یابند. ای پروردگار، وعده خویش آشکار کن و سلاله حضرت خلیل را بزرگوار فرما .>



وجود عبدالبهاء برای نیروهای اشغالگر قدس (استعمار بریتانیا و آژانس یهود) تا آنجا مفید و مغتنم بود که پس از اشغال آن سرزمین دربار لندن طی مراسم باشکوهی وی را رسماً به دریافت لقب <سر> و نشان <نایت‌هود> از دست ژنرال النبی و ماژور تودرپول مفتخر ساخت. علاوه بر این، وینستون چرچیل (وزیر مستعمرات وقت انگلیس که قیمومت انگلیس بر فلسطین تحت مسئولیت او انجام می‌شد و خود را یک صهیونیست عریق می‌شمرد) و هربرت ساموئل (صهیونیست‌ مشهور و اولین کمیسر عالی انگلیس در فلسطین) می‌شد، از وی حمایت کردند. زمانی که هم عبدالبهاء درگذشت، ساموئل در تشییع جنازه وی شرکت جست و متقابلاً شوقی افندی (جانشین عبدالبهاء در پایان مسئولیت ساموئل از وی تشکر کرد و با جواب گرم او روبرو شد.



خدمات بهائیت به صهیونیسم پس از مرگ عبدالبهاء نیز ادامه، بلکه توسعه یافت و پس از تأسیس حکومت غاصب اسرائیل به ارتباط و تعامل فزاینده میان سران بهائیت و رژیم اشغالگر قدس انجامید.به عنوان نمونه، شوقی در فروردین 1332.ش با رئیس جمهور اسرائیل دیدار کرد و نظر مساعد و تمایل بهائیان را نسبت به اسرائیل اعلام نمود و خاطرنشان ساخت که این فرقه آرزومند ترقی و سعادت رژیم اسرائیل است. رئیس جمهور اسرائیل نیز ضمن تقدیر از اقدامات و مجاهدات بهائیان در کشور اسرائیل آرزوی قلبی خویش را برای موفقیت بهائیان در اسرائیل و سراسر گیتی اظهار کرد و افزود که سالها قبل به حضور عبدالبهاء تشرف یافته است! جالب است بدانیم که بهائیان ستاره داوود را اسم اعظم می‌دانند



پیداست در برابر این گونه خدمات دولت اسرائیل هم بیکار ننشسته و به گونه‌های مختلف از آن فرقه هم بیکار ننشسته و به گونه‌های مختلف از آن فرقه حمایت کرده است: با حمایت آشکار و جدی از شوقی افندی، مخالفان و رقیبان و مدعیان وی در درون جامعه بهائیت را قلع و قمع کرده؛ به بهائیان برای اجرای فعالیت‌های مذهبی و برگزاری مراسم خویش آزادی عمل داده، و با وجود نیاز شدید دولت اسرائیل به پول، مقامات بهائی را از مالیاتهای گزاف معاف ساخته و مصالح ساختمانی وارداتی توسط بهائیان به منظور ساختن معابد بهائی در اسرائیل را بدون پرداخت هزینه‌های گمرکی اجازه، ورود داده است.



اخبار مربوط به تسهیلاتی که دولت اسرائیل در مورد برخورداری فرقه بهائیت از اماکن خاص خویش در فلسطین اشغالی و امکان توسعه آن اماکن و معافیتهای مالیاتی آنها قائل شده و نیز دیدارهای رسمی مقامات اسرائیلی از اماکن بهائی و اعضای بیت‌العدل و تبریکهای متقابل رهبران بهائی به مقامات اسرائیلی و ، همگی با آب و تاب در مجلات و کتابهای رسمی و معتبر این فرقه (همچون اخبار امری، آهنگ بدیع، عالم بهائی و ) درج شده است که ذکر آنها در این مختصر نمی‌گنجد.‌



شوقی افندی گفته است: <دولت اسرائیل وسایل راحتی ما را فراهم کرد.>47 خانم روحیه ماکسول، نیز در مصاحبه با فرد هیفت، بهائیت و اسرائیل را حلقه‌های به هم پیوسته یک زنجیره شمرده است: <من ترجیح می‌دهم که‌ جوان‌ترین ادیان (بهائیت) از تازه‌ترین‌کشورهای جهان (اسرائیل) نشو و نما نماید و در حقیقت باید گفت که آینده ما (یعنی بهائیت و اسرائیل) چون حلقات زنجیر به هم پیوسته است>!





کجایند مدعیان وحدت عالم انسانی و صلح عمومی ببینید؟؟؟؟به چه جرمی کودکان فلسطینی در خاک وخون غلطیده اند؟؟؟کجاست عبدالبهاء که سر از گور بر آورد و خدمات ابناء خلیل و پرتو هدایت در فلسطین را ببیند؟؟؟آری اسرائیل با کشتار کودکان فلسطینی وسایل راحتی بهائیان را فراهم کرده است .

بهائیت پیوند با بیگانه خصومت با ملت(5)

بهائیت وآمریکا

ب - در خصوص نکته دوم (عدالتگری حکومت آمریکا، و گرایش نداشتن دولت و ملت آن کشور به استعمار و تصرف کشورهای جهان)، در خطابه عباس افندی (مورخ 12 مه 1912.م / شب 25 جمادی‌الاول 1330.ق) آمده است که <چون من به آمریکا آمدم، دیدم جمعی همه حامی صلح‌اند، و اهالی در نهایت استعداد، و حکومت آمریکا در نهایت عدالت، و مساوات بین بشر جاری است، لهذا من آرزویم چنان است که اول پرتو صلح از آمریکا به سایر جهان برافتد. اهالی آمریکا بهتر از عهده [استقرار صلح در جهان] برآیند، زیرا مثل سایرین نیستند. اگر انگلیس بر این امر برخیزد، گویند به جهت منافع خویش مبادرت به این امر نموده؛ اگر فرانسه قیام نماید، گویند به جهت محافظت مستعمرات خود برخاسته؛‌ اگر روس اعلان کند، گویند برای مصالح سلطنت خود تکلم

کرده؛‌ اما دولت و ملت آمریکا مسلم است که نه خیال مستعمراتی دارند نه در فکر توسیع دایره‌ مملکت هستند و نه درصدد حمله به سایر ملل و ممالک، پس اگر اقدام کنند، مسلم است که منبعث از همت محض و حمیت و غیرت صرف است. هیچ مقصدی ندارند....>



ج - درباره نکته سوم (تشویق سرمایه‌داران آمریکایی به آمدن به ایران و کسب امتیازات) نیز اظهارات عباس‌افندی در کنگره ارتباط شرق و غرب (تالار کتابخانه‌ملی واشنگتن،20آوریل 1912.م/3 جمادل‌الاول 1330.ق) شایان دقت و تأمل است: <امشب من نهایت سرور دارم که در همچو مجمع و محفلی وارد شدم. من شرقی هستم، الحمدلله در مجلس غرب حاضر شدم و جمعی می‌بینم که در روی آنان نور انسانیت، در نهایت جلوه و ظهور است و این مجلس را دلیل بر این می‌گیرم که ممکن است ملت شرق و غرب متحد شوند و ارتباط تام به میان ایران و آمریکا حاصل گردد؛ زیرا برای توقیات مادیه ایران بهتر ازارتباط با آمریکاییان نمی‌شود و هم از برای تجارت و منفعت ملت آمریکا مملکتی بهتر از ایران نه؛ چه که مملکت ایران مواد ثروتش همه در زیر خاک پنهان است. امیدوارم ملت آمریکا سبب شوند که آن ثروت ظاهر شود....>!



اینک که ابعاد سه‌گانه مسأله از زبان پیشوای بهائیت در آمریکا روشن‌ شد، تأملی در مورد این‌ سخنان‌ خالی از لطف نیست:تعصبات وطنی، همه جا و به طور <مطلق>، بد نیست، بلکه آنجا که این تعصب و دلبستگی، در جایگاه و مسیر <دفاع از میهن در برابر تجاوز بیگانگان>، ظهور و بروز می‌یابد، بسیار خوب هم هست. این مطلب را می‌توان حتی نسبت به اصل مقوله تعصب (اعم از تعصب وطنی، دینی، سیاسی و...) نیز قائل شد. در واقع، آنچه بد است اصل <تعصب> و دلبستگی نیست، بلکه فقط گونه‌ای خاص از تعصب، یعنی تعصب <خشک غیرمنطقی>، بد و ناپسند، و عامل مجادله، نزاع و بدبختی بشر است. عباس افندی، در سخنان خود در آمریکا، به جای آنکه موضوع را <عالمانه> بررسی، و شقوق مختلف (بلکه متضاد) آن را به طور <عمیق و همه‌جانبه> تبیین و دسته‌بندی کند و در نهایت، حق هر کدام را به درستی بگزارد، صورت مسأله را پاک کرده است!‌



به راستی، آیا نمی‌توان (آن هم در این دنیای آکنده از طمع و تجاوز <نظام سلطه> به کشورهای شرقی و اسلامی) دلبسته شدید میهن خویش بود و نسبت به مصالح و منافع مشروع وطن، تعصب داشت، و در عین حال برای دیگر ملتها و کشورها نیز حق تعیین سرنوشت قائل بود و به کیان و موجودیت آنها احترام گذاشت؟! روشن است که می‌شود و ملت بزرگ ایران (که به سرزمین خویش عشق می‌ورزد و با چنگ و دندان در برابر تجاوز زورگویان منطقه‌ای و جهانی می‌ایستد و در عین حال در صف مقدم حامیان و مددکاران به ملتهای دربند و انسان‌های آزاده‌ جهان‌نظیر ملت صهیون گزیده‌ فلسطین قراردارد) خود گواه این‌امر است:تعصب منطقی و انسانی نسبت به میهن و مذهب و ملیت خویش.‌



با این حساب، این سؤال به جد مطرح می‌شود که :چرا پیشوای بهائیت، در آمریکا به کرات تعصبات ملی و میهنی را به طور <مطلق> محکوم ساخته و حتی ابتکار و افتخار مسلک بهائیت را در مبارزه با این تعصبات دانسته و بهائیان ایران را در این زمینه شاخص شمرده و هیچ تبصره و استثنایی هم برای این موضوع در آن سخنرانی‌ها قائل نشده است؟! این سؤال زمانی بیشتر به ذهن می‌خلد که ادعای عباس افندی در مورد عدالت‌ورزی حکومت آمریکا و گرایش نداشتن دولت و ملت (یعنی سرمایه‌داران) آن کشور به استعمار و تصرف کشورها را به تعصب‌ستیزی او در آن دیار بیفزاییم. به نظر می‌رسد پاسخ سؤال یادشده را باید در همان کلام وی جستجو کرد که فوقاً نقل شد.‌



باید گفت که رهبر بهائیت بر آن بوده است که موانع ملی و بومی را ازسر راه ترکتازی سرمایه‌داری فزون‌خواه و جهان‌خوار آمریکا (و روشن‌تر بگوییم: کارتل‌ها و تراست‌های نفتی ینگه دنیا) در ایران بردارد و به آنان نشان دهد که بهائیان رفیق خوبی برایتان در این راهند که باید قدرشان را نیک بدانید که قدرتان را نیک می‌دانند! تصادفی نیست که در همان سالها، علیقلی‌خان نبیل‌الدوله، کاردار <بهائی> سفارت ایران در آمریکا، زمینه را برای آمدن مستر شوستر (مستشار مشهور آمریکایی در را‡س مالیه‌ ایران) به کشورمان فراهم کرد و (به نوشته اسماعیل رائین در مقدمه کتاب <مسترشوستر: اختناق ایران>) زمانی که شوستر پا به دروازه تهران گذاشت، بهائیان از او استقبال گرمی نمودند. بعدها نیز، پیوند و آوند بهائیت به آمریکا شدت یافت و در دو دهه واپسین حکومت محمدرضا پهلوی به بالاترین حد خود در ایران رسید.‌



روحیه ماکسول (همسر کانادایی شوقی‌افندی، و رهبر بهائیان پس از او) در کتاب خود: <گوهر یکتا>، تصریح کرده است که از نظر شوقی و او، <ایران، مهد امرالله>، ولی <آمریکا، مهد نظم بدیع> یعنی <مهد نظم اداری> و <مرکز ثقل اداره امر> بهائیت در جهان است و بهائیان آمریکا در تبلیغ و نشر بهائیت و زمینه‌سازی تأسیس بیت‌العدل جایگاهی محوری دارند: <حضرت ولی‌امرالله [شوقی افندی] فرمودند که آمریکا مأمن عواطف لطیفه هیکل میثاق [= عباس افندی] و ملجأ و امید قلب مطهر و مرکز وعود و برکات الهیه گردید> و <احبای امریک> نه فقط مجریان فرمان تبلیغی مرکز میثاق [= عباس افندی] شدند، بلکه به افتخار اجرای الواح وصایای حضرت عبدالبهاء نیز مأمور و مفتخر گردیدند و بانیان اصلی نظم چنینی حضرت بهاءالله [زمینه‌ساز بیت‌العدل بعدی] گشتند و به مشعلداران مدنیت جهانی مشتهر آمدند و به تدوین و تأسیس دستور جامعه‌ بهائی سرآمد اقران شدند.>



هنگام اقامت و سخنرانی در آمریکا، عبدالبهاء یک روز سخنانی گفت که در آن، تعبیر خاص و درخور تأملی به کار رفته بود. وی در نطق خود در منزل مسترمکنات بروکلین (17 ژوئن 1912.م/ 2 رجب 1330.ق) واقع در نیویورک چنین گفت: <مژده باد، مژده باد که نور شمس حقیقت طلوع نمود! مژده باد، مژده باد که صهیون به رقص آمد! مژده باد، مژده باد که اورشلیم الهی از آسمان نازل شد! مژده باد، مژده باد که بشارات الهی ظاهر گشت! مژده باد، مژده باد که اسرار کتب مقدسه اکمال گردید! مژده باد، مژده بادکه یوم‌اکبر الهی ظاهر شد! مژده باد، مژده باد، مژده باد، مژده باد که عَلم وحدت انسانی بلند گردید! مژده باد، مژده باد که خیمه‌ صلح اکبر موج زد!... مژده باد، مژده باد که بهاء کرمل بر آفاق تجلی نمود! مژده باد، مژده باد که شرق و غرب دست در آغوش یکدیگر شدند! مژده باد، مژده باد که آسیا و آمریکا مانند دو مشتاق دست به یکدیگر دادند!>



در نطق فوق، تعابیر مهمی همچون مژده، رقص صهیون و نزول اورشلیم الهی از آسمان، به کار رفته است که استعمال آنها، آن هم در شهر نیویورک، <بو دار> می‌نماید. بد نیست اشاره کنیم که هنری فورد، سرمایه‌دار‌ناسیونالیست و ضدصهیونیست آمریکایی و رئیس کمپانی ماشین‌سازی فورد آن کشور، در کتاب مشهورش: <یهودی جهانی؛ یگانه مشکله جهانی> که نسخه‌های آن را پس از انتشار، صهیونیست‌ها خریداری و نابود کردند، نوشته است: <نیویورک امروز به صورت محله‌ای از محله‌های یهود درآمده است و به طور کلی نیویورک بزرگ‌ترین مرکز یهود به شمار می‌رود. زیرا همه تجارتخانه‌ها، کارخانه‌ها، صنعت‌ها، و زمین‌ها ملک یهود است و هرگز به کسی اجازه نخواهد داد تجارتخانه‌ای وارد کند و یا ثروتی به هم رساند. بنابراین ما آمریکاییها نباید تعجب کنیم هنگامی که [می‌بینیم] خاخام‌های یهودی ادعا می‌کنند که آمریکا همان میعادگاهی است که پیامبران به آنها وعده داده و نیویورک، اورشلیم آنها، و سلسله جبال روکی، کوههای صهیون است.>



آیا پیشوای بهائیت با به کارگیری تعابیر <صهیون‌مآبانه> فوق نمی‌خواسته است نظر صهیونیست‌ها را به خود جلب کند؟!قصد عباس افندی از استعمال کلمات فوق در نیویورک (<اورشلیمِ> یهودیان در آن روزگار) هرچه باشد، مسلّم است که در گفتار بعد به برخی از قرائن و شواهد آن در تاریخ اشاره شده است.

بهائیت پیوند با بیگانه خصومت با ملت(4)

بهائیت و آمریکا
عباس افندی در سالهای 1911 - 1913 سفری به اروپا و آمریکا کرد و سخنرانی‌های متعددی در مجامع و محافل مختلف این دو منطقه ایراد کرد.‌
در سخنرانی‌های عباس افندی در آمریکا، چند نکته درخور تأمل به چشم می‌خورد: 1 - تأکید مکرر برلزوم ترک تعصبات گوناگون، از جمله تعصبات ملی و میهنی، و تخطئه <مطلق> این تعصبات، و افتخار به اینکه بهائیان ایران، تحت تأثیر تعالیم حسینعلی بهاء، از این گونه تعصبات، به دورند؛ 2 - طرح این ادعا که حکومت آمریکا در نهایت عدالت عمل می‌کند، مساوات در این کشور کاملاً جاری است، و <دولت و ملت آمریکا به هیچ‌وجه اندیشه استعمار و تصرف کشورهای دیگر را در سر ندارند و اقداماتشان صرفاً جنبه انسان‌دوستانه دارد؛ 3 - تأکید برغنی بودن منابع زیرزمینی و بهره‌برداری نشده ایران (بخوانید: نفت) و امتیاز ویژه ایران از این حیث برای <تجارت و منفعت> سرمایه‌داران آمریکایی، و تشویق آن جماعت به آمدن به ایران و استخراج معادن این کشور (که لازمه آن، کسب امتیازات اقتصادی در ایران است).
الف - درباره نکته اول (تخطئه مطلق تعصب وطنی و میهنی)، باید گفت پیشوای بهائیت در نطقهای خویش، به کرات به عنوان پنجمین <تعلیم حضرت بهاءالله> اعلام کرده است که هر نوع تعصب (دینی، مذهبی، سیاسی و حتی تعصب وطنی) هادم بنیان انسانی است و <با وجود> آن ممکن نیست عالم انسانی ترقی نماید> و لاجرم <باید این تعصبات را ترک نمود <اصل، وطن قلوب است، انسان باید در قلوب توطن کند، نه در خاک. این خاک مال هیچ‌کس نیست، از دست همه بیرون می‌رود؛ اوهام است، لکن وطن حقیقی، قلوب است. ضمناً لحن کلام و شیوه طرح مسأله از سوی عباس افندی در آمریکا، القاگر این تصور است که اولاً تعصبات ملی و وطنی، مطلقاً بد است و هیچ‌نوع و گونه‌ای از آن،در هیچ زمان و مکان (حتی آنجا که ملتی در برابر تجاوز بیگانه، از آن به عنوان سپر بهره می‌جوید) نیکو و پسندیده نیست. ثانیاً ترک این تعصبات، فقط برای آمریکاییان (که کشورشان در معرض هیچ حمله و تجاوزی قرار ندارد) امری پسندیده و ضروری نیست، بلکه ایرانی‌ها نیز (که در آن تاریخ، کشورشان شدیداً در معرض تجاوز استعمار روس و انگلیس قرار داشت) از سوی پیشوایان بهائیت به ترک (مطابق) این تعصبات موظف بودند و لذا عباس افندی در یکی از این نطقها، افتخار کرده است که <الآن در ابران در اثر نورانیت بهاءالله... خلقی پیدا شده‌اند که... به جمیع خلق عالم مهربان‌اند... نهایت آرزویشان صلح عمومی است... تعصباتی ندارند: تعاصب مذهبی ندارند... تعصب وطنی ندارند، تعصب سیاسی ندارند... از جمیع این تعصبات آزادند. روی زمین را یک وطن می‌دانند و جمیع بشر را یک ملت می‌دانند...

بهائیت پیوند با بیگانه خصومت با ملت(3)

بهائیت و انگلیس‌



عبدالبهاء (فرزند و جانشین حسینعلی بهاء) نیز در ادامه سیاست پدر، روابط با روس تزاری را تا حدود جنگ جهانی اول ادامه داد13 و پس از آن تاریخ به علت تضعیف و فروپاشی امپراتوری تزاری، لندن را به جای پایتخت تزار برگزید و در قضیه اشغال نظامی قدس توسط ژنرال النبی (فرمانده قشون بریتانیا) در بحبوحه جنگ جهانی اول، انبارهای آذوقه خویش را به روی سربازان گرسنه انگلیسی گشود و راه را برای سیطره آنها برقشون مسلمان عثمانی هموار کرد.14 پس از سلطه انگلیسی‌ها برقدس نیز در لوحی که خطاب به نصرالله باقراوف - و در واقع بهائیان ایران - صادر نمود، با خوشحالی، از اشغال فلسطین توسط بریتانیا یاد کرد و نوشت: <در الواح، ذکر عدالت و حتی سیاست دولت فخیمه انگلیس مکرر مذکور، ولی حال مشهود شد و فی‌الحقیقه اهل این دیار بعد از صدمات شدیده به راحت و آسایش رسیدند.>15 در نوشته‌ای دیگر، وی سلطه غاصبانه انگلیس برقدس را <برپا شدن خیمه‌های عدالت> شمرد، خداوند را براین نعمت بزرگ! سپاس گفت و تأییدات جرج پنجم، امپراتور بریتانیا، را مسئلت کرد و خواستار جاودانگی سایه گسترده این امپراتور دادگستر! بران سرزمین گردید!

مواضع عبدالبهاء به سود انگلیس آن چنان جمال پاشا (حاکم و فرمانده دولت مسلمان عثمانی) را که با ارتش بریتانیا می‌جنگید، عصبانی کرد که تهدید نمود: <اگر به زودی مصر را فتح کند، در مراجعتش عبدالبهاء را به صلابه خواهد کشید.>

قبلاً نیز عباس افندی (در سفری که سال 1911 به اروپا کرده بود) در یکی از نطق‌های خود این گونه به انگلیسی‌ها گفته بود: <اهالی ایران بسیار مسرورند از اینکه من آمدم اینجا. این آمدن من اینجا سبب الفت بین ایران و انگلیس است. ارتباط تام... ‌‌]‌بین دو کشور‌[‌‌ به درجه‌ای می‌رسد که به زودی از افراد ایران، جان خود را برای انگلیس فدا می‌کنند...>!

پیداست که این گونه اندیشه‌ها، بهائیان را به صورت انسانهای خنثی و بی‌خطر، بلکه رام و فرمان‌بردار برای استعمار فزون‌خواه بریتانیا درمی‌آورد و متقابلاً توجه و تلطف خاص لندن را نسبت به آنان برمی‌انگیخت.‌

محمدرضا آشتیانی‌زاده، نماینده مشهور مجلس شورای ملی در عصر پهلوی، گفته است: <در سفارت انگلیس اگر می‌خواستند از ایرانیان استخدام کنند، حتماً یا یهودی یا ارمنی یا بهائی، گهگاه زرتشتی و برای مشاغل نازل‌تر، از قبیل فراشی و نامه‌بری و نامه‌رسانی و باغبانی و دربانی و غلامی، از پیروان علی‌اللهی (غلاه‌) برمی‌گزیدند و به عبارت دیگر، مستخدمین بومی سفارت انگلیس، از هر فرقه‌ای بودند غیر از شیعه اثنی‌عشری... .> همچنین، به گواهی شاهدان عینی، بهائیان در دوران قیمومت بریتانیا برفلسطین به مقامات حساس دولتی گمارده شدند. آقای فضل‌الله کیا، عضو کنسولگری ایران در فلسطین در زمان قیمومت انگلیس برآن سرزمین، نوشته است: <پس از استقرار حکومت انگلیس در فلسطین، بهائیان آزادی کامل پیدا کرده و در بالای کوه کرمل باغ مفصلی... احداث نمودند... که چند تن از سرکردگان بهائیان در آن محوطه دفن شده‌اند... در ایام مأموریت این جانب، شوقی افندی... عنوان رهبری داشت... بهائیان سرزمین‌های فلسطین، شرق اردن و قبرس، اصولاً مورد توجه و اطمینان کامل مقامهای انگلیسی حکومت فلسطین بودند و اکثر آنها در مقامهای حساس دولتی مانند فرمانداری، ریاست ثبت اسناد و مأموریتهای خیلی بالایی در این سرزمین دیده می‌شدند.>

متأسفانه این اعتماد و لطف، به قیمت کارگزاری و احیاناً جاسوسی برای امپریالیسم بریتانیا به دست آمده بود. خان ملک ساسانی، مورخ مطلع، خاطرنشان ساخته است که <... بعد از جنگ بین‌المللی اول که حکومت شوروی در روسیه برقرار شد، در عشق‌آباد که مرکز اجتماع و عملیات بهائی‌ها بود، بالشویک‌ها درون مشرق‌الاذکار شبکه جاسوسی به نفع انگلیس‌ها کشف کرده و قریب یکصد نفر از وجوه بهائی‌های آنجا را معدوم ساختند.

بهائیت پیوند با بیگانه خصومت با ملت(2)

بهائیت و استعمار روس تزاری‌
راجع به پیوند بابیت و بهائیت، به ویژه حسینعلی بهاء (بنیان‌گذار بهائیت) با امپراتوری متجاوز تزاری که کارنامه‌ای آکنده از ستم و تجاوز مستمر به ایران اسلامی و دیگر کشورهای مسلمان منطقه دارد، شواهد و قرائن زیادی در تاریخ وجود دارد که شرح آن کتابی مبسوط می‌طلبد.
از اتهام حسینعلی بهاء (و برادرش صبح ازل) به خبرچینی برای سفارت روسیه در منابع غیربهائی2 که بگذریم، به موارد زیر می‌رسیم که مآخذ معتبر خود بهائیت (همچون <مقاله شخصی سیاح> نوشته عباس افندی، <قرن بدیع> نوشته شوقی افندی، <تلخیص تاریخ نبیل زرندی> و...) بدان تصریح کرده‌اند:
وعده ملامحمدعلی حجت (رهبر با بیان شورشکر در زنجان) به اتباع خویش مبنی برآمدن تزار روس به حمایت آنها،3 تلاش دریابیگی روسیه برای حفظ جان حسینعلی بهاء (در زمان تجمع بابیان در قلعه شیخ طبرسی مازندران) از گزند مأموران دولت ایران در زمان محمدشاه قاجار، و خوشحالی او و کارگزارانش از رفع این خطر به علت مرگ شاه ایران،4 اقدام کنسول روسیه در تبریز مبنی برنقاشی از جنازه علی محمد باب و فرد همراه او پس از اعدام،5 حضور منسوبان نزدیک حسینعلی بهاء همچون برادر بزرگ او (میرزاحسن نوری)6 و نیز شوهرخواهرش (میرزا مجیدخان آهی) به عنوان منشی در سفارت روسیه در تهران،7 پناهندگی حسینعلی (ترور نافرجام ناصرالدین شاه به دست بابیان) به سفارت روس در زرگنده و حمایت علنی سفارت از وی (به عنوان <امانت دولت روس>) و حتی تقاضای سفیر از حسینعلی که به روسیه رود و از پذیرایی دولت تزاری بهره‌مند شود،8 همراهی مأمور سفارت روس با حسینعلی تا مرز بغداد، هنگام تبعید وی از سوی ناصرالدین شاه به عراق9 (برای محفوظ ماندن جان وی از گزند دولت و ملت ایران)، صدور لوح از سوی حسینعلی به افتخار تزار (نیکلاویچ الکساندر دوم) در تشکر از کمک سفیر روسیه به وی در زمان حبس در زندان ناصرالدین شاه و درخواست علو مرتبه برای تزار بابت این حمایت!،10 حمایت روسها از <حزب مظلوم> بهائیت،11 و بالاخره، ‌تشکیل اولین مرکز تبلیغاتی مهم بهائی‌ها در جهان (با نام مشرق‌الاذکار) با حمایت رسمی روسهای تزاری در عشق آباد (واقع در قلمرو روسیه) و ادامه این حمایت تا پایان عمر امپراتوری تزاری.‌نکات یاد شده در بالا، به وضوح از وجود پیوند میان بهائیت و امپریالیسم تزاری حکایت می‌کند. این پیوند تا آن حد مستحکم بود که فردی چون میرزا ابوالفضل گلپایگانی (مشهورترین مبلغ و نویسنده بهائی در عصر خویش) در اشاره به یکی از این حمایتها، از دولت قویه بهیه روسیه> با دعای <اطال‌الله ذیلها من المغرب الی المشرق و من الشمال الی الجنوب> (یعنی خداوند قلمرو دولت بهیه روسیه را از مغرب تا مشرق و از شمال تا جنوب بگستراند) یاد کرده و شایسته دانسته است که: <جمیع بهائیان به دعای دوام عمر و دولت و ازدیاد حشمت و شوکت اعلی‌حضرت امپراتور اعظم الکساندر سوم و اولیای دولت قوی شوکتش اشتغال ورزند.

بهائیت پیوند با بیگانه خصومت با ملت(۱)

میرزا علی محمد شیرازی (باب)، بنیان‌گذار آیین <بابیت>، در سال 1260ق ادعا کرد که باب و نایب خاص امام زمان شیعیان است و جمعی نیز (به انگیزه‌های گوناگون) به وی گرویدند. او بعداً پا را فراتر نهاد و داعیه‌های بزرگتری چون مهدویت، رسالت و ربوبیت را مطرح ساخت و اتباع خویش را در کتاب خود <بیان>، به رفتار تند و اعمال خشونت نسبت به مخالفان، یعنی مسلمانان، فراخواند که حاصل کار، آشوب و اغتشاش خونین بابیان در نقاط مختلف ایران بود و دستگاه حکومت (به زمامداری امیرکبیر) را برای بازگرداندن امنیت به کشور، به سرکوبی آنان وادار کرد.
به‌رغم ادعاهای شگفت و نوبه‌نویی که علی محمد باب داشت، و تبلیغاتی که پیروانش در بین مردم می‌کردند، وی در مناظراتی که با علمای ایران در اصفهان و تبریز انجام داد، نتوانست از عهده اثبات مدعیات سنگین خویش برآید و این امر، همراه وجود خطاهای بسیار ادبی و علمی آثار و الواح وی، مشتش را نزد علما و به‌تبع آنها ملت، کاملاً باز کرد و مانع سرایت گسترده آیین وی در بین مردم ایران شد و اعدام او در تبریز نشان داد که تصور <قائمیت> درباره او توهمی بیش نیست؛ چنان که اصل مسلم <خاتمیت> نیز در اسلام، راه را برهرگونه ادعای <نبوت و شریعت جدید> بسته بود.
در فرجام، پس از برطرف شدن گردوغبارهای نخستین، پیروان باب، شمار اندکی از جمع انبوه ملت ایران را تشکیل می‌دادند که با هم‌وطنان (مسلمان و شیعه) خود، تضاد عمیق و گسترده فکری و فرهنگی داشتند و <تفوق و سیطره> این گروه اندک برچنین ملتی برای حاکمیت بخشیدن به آیین باب، بلکه اساساً <ادامه حیات و فعالیت> آنها در بین این مردم، به طور طبیعی امکان نداشت. لاجرم،‌ می‌بایست نقطه اتکایی در بیرون از این ملت و کشور می‌یافتند که به مدد آن، کمر راست می‌کردند و برملت مسلمان و شیعه ایران سروری می‌یافتند. و آن نقطه اتکا هم چیزی نبود جز دولتها و کانونهای استکباری که از سالها پیش، به تسخیر و غارت این سرزمین چشم دوخته بودند و با زور و نیرنگ همان‌ها بود که قفقاز و هرات از ایران جدا شده بود؛ قدرتهای سلطه‌جویی چون امپراتوری روس تزاری و بریتانیا، که اسلام و روحانیت شیعه را پایه وحدت، انسجام، تحرک و مقاومت ملت ایران در برابر بیگانگان تلقی می‌نمودند و از هر پدیده و جریانی که (به هر دلیل و انگیزه) در راستای مخالفت با این دو عنصر وحدت بخش و مقاومت‌زا، و تضعیف و نابودی آن گام می‌زد، حمایت می‌کردند.

این گونه بود که جنبش بابیت و به ویژه بهائیت، از همان بدو امر، با قدرتهای شیطانی و استعماری جهان، پیوند خورد و چون بریدگی و دوگانگی این دو فرقه با ملت مسلمان ایران، امری ذاتی، پایدار و علاج‌ناپذیر بود، این پیوند و تعامل در طی تاریخ، تا امروز تداوم یافت، به گونه‌ای که می‌توان گفت در این زمینه ما همواره با یک اصل ثابت تاریخی روبه‌رو بوده و هستیم: هرگاه که در این سرزمین، ملت و رهبران اصیل دینی و سیاسی آن، زمام امور را دردست می‌گیرند و سرنوشت سیاسی و فرهنگی ایران، به دست خود ایرانی (ایرانی مسلمان، شیعه، عدالت‌خواه و ضداستعمار) رقم می‌خورد، بهائیت (همپای استعمارگران و ایادی رنگارنگ آنان) در آفاق این سرزمین به محاق می‌رود، و متقابلاً هرگاه با زور و نیرنگ مستکبران، رجال اصیل ملی و دینی (از امیرکبیر تا مدرس و...) از عرصه سیاست اخراج می‌شوند و وابستگان به قدرتهای شیطانی (از میرزا آقاخان نوری تا کودتاچیان 28 مرداد 1332) مسند حکومت ایران را اشغال می‌کنند، بهائیت از محاق بیرون می‌آید و حتی برصدر می‌نشیند و از پزشک مخصوص دربار تا رئیس و اعضای دولت را از آن خود می‌سازد - ماجرایی که هر دو روی آن، دقیقاً و با ابعادی گسترده و عمیق، در دوران رژیم پهلوی و سپس پیروزی انقلاب کبیر اسلامی ایران تکرار شد.‌

ارتباط و تعامل فرقه بهائیت، از همان بدو پیدایش، با قدرتهای استکباری، از فصول مهم و عبرت‌انگیز تاریخ این فرقه است که اخبار مربوط به آن، نه تنها درمآخذ غیربهائی انعکاس دارد، بلکه شواهد و آثار آن را می‌توان در لابه‌لای متون و منابع خود این فرقه نیز دید و مشاهده کرد.‌
با این تذکر که بحث در این باره، گسترده و عمق بسیار دارد، در زیر نمونه‌وار به گشوه‌هایی از پیوند مستمر بهائیت با کانونهای استعماری زمانه(روسیه، انگلیس، آمریکا، صهیونیسم و رژیم پهلوی) اشاره شده است.